وبلاگ اپتومتری 90 تهران
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

احساسی که راننده ها موقع سبز شدن چراغ قرمز دارند

فضانوردان موقع پرتاب موشک ندارند !

.

.

.

دیشب پشت چراغ قرمز میدون بودیم

دیدم افسر داره یکیو جریمه میکنه که از چراغ قرمز قبلی رد شده

یارو گفت سرکار ننویس ندیدمت !

.

.

.

پسره ۸ سالشه از باباش تبلت میخواد

والا ما ۸ سالمون بود دستمونو گاز میگرفتیم

که جاش بمونه شبیه ساعت مچی بشه

به قدری کیف میکردیم انگار ساعت سواچ دستمونه :|

.

.

.

هر دفعه که سوار مترو میشم

می‌فهمم که چرا وقتی بچه بودیم صندلی بازی می‌کردیم !

.

.

.

شما آقایونی که ادعای پارک دوبل دارید

فسنجون هم بلدین بپزین !؟

.

.

.

به نظر من حرفه ای ترین آرایشگر بالشه خودمه !

هر روز با یه مدل مو من از خواب بلند میشم :|

.

.

.

دقت کردین تو این برنامه ها که با یه متخصص یا کارشناس

دارن گفتوگو میکنن، مجری که سوال میپرسه طرف میگه:

“سوال بسیار خوبی رو مطرح کردین … ! “

.

.

.

یکی از فامیلای دورمون اومده عیادت مامانم بهش میگم :

حاج خانوم چای توی لیوان براتون بریزم یا استکان ؟

میگه : ننه من نیومدم یه سر بزنم برم که یه چن روز هستم

با من تعارف نکن توی لیوان بریز برام !!:|

فقط تونستم با خیس کردن دمپایی توالت خودمو آروم کنم :|

.

.

.

.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 21 آبان 1391
راز خوشبختی یک زوج
یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند مشهور بودند تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.

سردبیر: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:
بعد از ازدواج برای ماه عسل رفتیم جایی برای اسب سواری. 2 تا اسب مختلف انتخاب کردیم.
اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سركش بود.

سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :
"این بار اولته"
بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب كرد و گفت :
"این بار دومته"‌
بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛
همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیك كرد و اون اسب رو كشت.
سر همسرم داد كشیدم و گفتم:
"چیكار كردی روانی؟ دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا كشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت " این بار اولته!!!"
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 25 مرداد 1391

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 25 مرداد 1391
پدر که باشی
به جرم پدر بودنت , حکم همیشه دویدن برایت میبرند
بی اعتراض به حکم فقط میدوی!
بی رسیدن ها می دوی و در تنهایی ات نفسی تازه میکنی
پدر که باشی
در بهشتی که زیر پای تو نیست باز هم دلهره هایت را مرور میکنی
هر چین و چروک صورتش یه قصه از زندگی خوابیده و تو عمق نگاهش یه انتظار و چشم به راهیه بی پایان
ای کاش میشد کاری کرد که هرگز هیچ پدری تو قلبش اینقدر غم نباشه






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 29 اردیبهشت 1391


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

شب هنگام ، میر محمد باقر طلبه جوان ، در اتاق خود مشغول مطالعه بود ، که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت خود به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید دختر پرسید : شام چه داری ؟؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و جلوی دختر گذاشت تا تناول کند و سپس دختر که شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان حرمسرا از کاخ خارج شده بود در گوشه ای از اتاق خوابید صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ، ماموران شاه ، شاهزاده خانم را دستگیر و همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه از شنیدن ماجرا عصبانی شد و از طلبه جوان پرسید چرا دیشب به ما اطلاع ندادی؟ میر محمد باقر گفت : شاهزاده خانم تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این طلبه جوان خطائی کرده یا نه؟ نتیجه تحقیق به شاه گزارش شد ، که خطائی صورت نگرفته. شاه ، بعد از تحقیق از میر محمد باقر پرسید : چطور توانستی در برابر نفست مقاومت کنی؟ میر محمد باقر ۱۰ انگشت خود را به شاه نشان داد و شاه دید که تمام انگشتان دستش سوخته ، و علت را از طلبه جوان پرسید طلبه جوان گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد ، یکی از انگشتانم را بر روی شعله شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم ، و بالاخره از سر شب تا صبح ، بدین وسیله با نفسم مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر درآورند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند و از مهمترین شاگردان وی می توان به ملاصدرا اشاره نمود. @};-





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391
شیر افریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کند ترین غزال افریقایی کمی تند تر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

وغزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود تا کشته نشود .

مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 2 اردیبهشت 1391

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 23 فروردین 1391
اولین روز دبستان بازگرد
                                کودکی ها شاد وخندان بازگرد
درسهای سال اول ساده بود
                                آب را بابا به سارا داده بود
درس پندآموز روباه و خروس
                                روبه مکار و دزد وچاپلوس
باوجود سوزو سرمای شدید
                                ریزعلی پیراهن از تن میدرید
تادرون نیمکت جامیشدیم
                                 ماپر از تصمیم کبری میشدیم
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
                                 جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
                                 لااقل یک روز کودک میشدیم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 23 فروردین 1391
1. اتمام حجت از روز اول!
ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت می کنند با بچه هایشان، می ترسانند، درس اول هم جغرافیا است؛ نقشه ژاپن را میگذارند جلوی بچه ها و می گویند: ببینید این ژاپن کوچولوی ماست، ببینید! ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمینش محدود است و جمعیتش زیاد و... لیست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد میکنند، خیلی خودمانی بچه هایشان را می ترسانند...

در ژاپن نظام آموزشی فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها» گوشزد میکند، حتی حجم موضوعات درسی کتابهای درسی در ژاپن، یک سوم اروپا است، چون ژاپنیها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است!

حالا این را مقایسه کنید با کتابهای درسی و حتی رسانه های ما-از هر جناح و طیف، مخالف و موافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند: «ای ایران،ای مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و... در دبستان هم، اولین درس ما تاریخ است، نه برای عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچهها، باغرور میگویند:« بچه ها ببینید! ایران همه چیز دارد! ایران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دریا دارد و...»

نتیجه اش میشود احساس «داشتن» و «غنای کامل» وایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری که به اشتباه به آن میگوییم غرور ملی. با این وصف، کودکان و جوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای چه «چیزی» تلاش کنند؟

این میشود که بچه های ما فکر و ذکرشان، میشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، یعنی شغلهای رویایی و به شدت مادی – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را میزند نه نیاز کشور


 

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 23 اسفند 1390

همیشه پلی برای برگشت بگذارید !

شاید جلوتر ، راه فرار پیدا نکردید...!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 2 اسفند 1390




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 2 اسفند 1390

غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 30 بهمن 1390

باید كتاب را بست

باید بلند شد

در امتداد وقت قدم زد،

       ابهام راشنید.

باید دوید تا ته بودن.

باید به بوی خاك فنا رفت.

باید به ملتقای درخت و خدا رسید.

باید نشست

    نزدیك انبساط

             جایی میان بیخودی و كشف.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 17 دی 1390


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

نیت کنید و اشاره فرمایید

.

مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران
Online User

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic